تبليغاتX
کانون هلال احمر دانشگاه ارومیه





























کانون هلال احمر دانشگاه ارومیه

انسان باشیم !

 

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناكي، تمام دنیا رو گرفته بود .

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش

در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ،

از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت :

اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا دیگه مرده وممكن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !

حرف های مافوق ، اثری نداشت

سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود .

اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ،

او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد

و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، خوب ببین این دوستت مرده !

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !

سرباز در جواب گفت : قربان البته که ارزشش را داشت .

افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم ،

هنوز زنده بود ، نفس می کشید ، اون حتی با من حرف زد !

من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .

اون گفت : جیم … من می دونستم که تو هر طور شده به كمك من می آیی !!!

ازت متشکرم دوست همیشگی من !!!

دوست  خوبم ! فرصت سلام تنگ است ! که ناگزیر و خیلی زودتر از آنچه در خیالت است باید خداحافظی را نجوا کنی . فرصت برای با هم بودن ، ممکن است بقدر پلک بر هم زدنی دیر شده باشد . اما همین لحظه را اگر غنیمت نشماری ، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی ! تنها راه رسیدن به دهکده شادی ها ، گذر از پل دوستی هاست . اگر پای ورقه دوستی ها ، مهر صداقت نخورده باشد ، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است . صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک ومعصومانه است . برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران ، باید یکدلی و دوست داشتن رو با عشق پیوند زد که راز جاودانگی عشق در همین است و بس !

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:51 توسط اكبر جعفرلو|

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر
 نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
 هر روز صبح یک لیوان
 قدردانی بنوشم
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

       " زنده ياد احمدشاملو"

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:52 توسط فریبا|

با سلام و عرض تسلیت به مناسبت ایام محرم:

اولا ازهمه ی برادرانی که در کلاس کمک های اولیه ثبت نام نمودند به دلیل اختلالی که در برنامه ی کلاس روز شنبه ۱۲/۰۹/۹۰ پیش آمد معذرت خواهی می کنیم. به دلیل عدم همکاری هلال احمر استان در فرستادن امداد گر زن این کلاس ها در این ترم مخصوص آقایان می باشد که انشاالله در ترم های آتی برای خواهران نیز برگزار خواهد شد. لذا کلاس های کمک های اولیه از روز شنبه ۱۹/۰۹/۹۰ به طور رسمی در یکی از کلاس های ساختمان معراج دانشکده کشاورزی برگزار خواهد شد. با تشکر از همکاری شما

جهت اطلاع از شماره کلاس به پانل نصب شده در ورودی ساختمان معراج مراجعه نمایید.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 14:8 توسط زكيه ایوبی چیانه|

آشنایی با بنیاد کودک و یونیسف

به عنوان اولین فعالیت شورای اجرایی جدید کانون هلال احمر بازدید و دلجویی از کودکان نیازمند را در روز کودک به پرونده ی کاری خود اضافه کردیم.

امید است با حضور سبز خود در این مراسم ما را یاری نمایید.

سرویس ایاب و ذهاب به صورت رایگان در اختیار دانشجویان محترم قرار خواهد گرفت.

زمان: شنبه ۱۶/۰۷/۱۳۹۰  ساعت ۱۶

مکان: روبروی دانشکده کشاورزی

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 17:17 توسط زكيه ایوبی چیانه|

این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
کمی آرام تر حرکت کنید
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
زمان کوتاه است
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
هنگامی که روز به پایان می رسد
آیا در رختخواب خود دراز می کشید
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
موسیقی دیری نخواهد پائید
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
"فردا این کار را خواهیم کرد"
و آنچنان شتابان بوده اید
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
تا بحال آیا بدون تاثری
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
موسیقی دیری نخواهد پایید.
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
به موسیقی گوش بسپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد..

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 20:57 توسط اكبر جعفرلو|

سلام عرض می کنم خدمت همه ی اعضای کانون و اعضای شورای اجرایی و دوستان عزیزمون:

بنا به فرموده خانوم فتحی زاده دوستان شورای اجرایی روز شنبه برای عضو گیری از دانشجویان جدید الورود در صورت تمایل در دانشگاه حضور به هم رسانند ( مکان: کتابخانه مر کزی) ( زمان: هر چه زودتر بهتر  )

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 20:18 توسط زكيه ایوبی چیانه|

 

اين موضوع خيلي وقته كه ذهنم رو مشغول كرده گفتم  شايد شنيدنش برا شما همكاراي عزيز و يا ديگر بچه هاي كانون و دانشگاه خالي از لطف نباشه . بعضي از بچه ها مي يان و كامنت مي ذارن كه مثلا "ما چرا تا حالا شما رو تو دانشگاه نديديم و شما چه فعاليت هايي رو تو اين كانون انجام ميدين " يا مثلا وقتي ترم پيش به بعضي از دوستام پيش مي اومد و مي گفتم كه ميرم كانون ، مي گفتن: كه اونجا ديگه كجاست ؟ مي گفتم: اونجا مجتمع فرهنگيه . نه تنها كه نمي شاختن، بلكه اصلا اطلاع نداشتن كه همچنين جايي هم وجود داره . اوايل مي گفتم كه كوتاهي از دانشجوهاست ، آخه مگه ميشه ترم چهار باشي و مجتمع فرهنگي رو نشناسي اما بعدش ديدم كه حتي ترم هاي بالاتر از اونا هم نمي شناسن . هميشه برام سوال بود كه آيا كوتاهي از دانشجوهاست يا از مدير مسئولا؟! ولي بعدها ديدم كه خيلي از بچه ها بعد اينكه مجتمع رو شناختن  و فهميدن كه اونجا چه فعاليت هايي رو مي شه انجام داد ، خيلي علاقه نشون ميدن .

شايد از دلايلش بشه كه به اينا اشاره كرد ، كه من اينجا يه كوچولوش رو عرض مي كنم : اواخر ترم دو بوديم ، بهار 1389 ، كه اعلام كردن كه مي خوان بچه هاي امور فرهنگي رو ببرن اردوي مشهد . هر كانوني دوتا سهميه داشت . مونده بوديم كه از بين 7نفرمون كي بره ؟! كه حالا بعضي از كانونا اون دوتا سهميه رو هم نداشتن ، حالا مثلا ما كه كانونمون فعال بود مي تونستيم از هر دو سهميه مون استفاده كنيم . خلاصه روز حركت مشخص شد از كل بچه هاي امور فرهنگي ( منظورم كانوناست) 8نفر بوديم و چون تعدادمون كم بود قرار شد كه ما رو  با بچه هاي انجمن اسلامي كه برا جهاد اكبر مي رفتن ، بفرستن . 2تا اتوبوس اونا سهميه داشتن ، 2نفر هم ما سهميه داشتيم . حالا بماند كه از هتل كاملياي سبزوار گرفته تا پذيرائي هاي ديگه كم نذاشتن و چقدر بودجه داشتن . تا اينكه امسال مدير كل امور فرهنگي عوض شد و دستشون درد نكنه امسال خود مجتمع و كانونا اردو داشتن و سهميه ي ما هم به 4نفر ارتقاء يافت . كه باز كاش بودين و از پذيرائي و بودجه اي كه به ما داده بودن ، مي ديدين . از غذاي هزار تومني ( به نقل از يكي از بروبچه هاي مسئول اردو) تو غذاخوري ميامي گرفته  تا شامي كه موقع برگشت تو يكي از غذاخوري هاي (غذاخوري كه چه عرض كنم )  كنار جاده ي نمي دو نم كجا ( تا حالا همچين جايي رو نديده بودم و فكر نمي كردم كه وجود داشته باشه ) دادن ، كه اكثر بچه ها مثل خودم اصلا توش نرفتن و عده اي هم كه از زور گرسنگي رفته بودن ، بنده خداها  چيزي نخورده بودن اما  حالشون به هم خورده بود و چندروزي از غذا خوردن افتادن .

يا بياييم برسيم به فعاليت هايي كه تو دانشگاه تشكل ها انجام ميدن و يه نگاهي بندازيم به بودجه  و حمايت هايي كه ميشه، ميگم حمايت، خيلي مهمه . بعد ببينيم واقعا چرا كانون انقدر گم نام مونده ؟!

تو پست هاي بعدي از  دلايل ديگر خواهيم شمرد

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 22:28 توسط فریبا|

اي بشر راست بگو و به خداي عزيزت وفادار باش.

به خود آي و ببين اگر آني خدا با تو بي وفايي مي كرد چه مي شد و چه مي شدي؟

اگر عظمت , آسايش , همه چيز و همه چيز را مي خواهي راست بگو و به خداي عزيزت وفادار باش .

شهید نواب صفوی

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 21:29 توسط بهروز اوقاتی بخشایش|

شهر احساس// همه روی یک ارتفاع بیایید مانند کوه/بام /پشت بام همه در این ساعت به آسمان نزدیک باشیم
 
9 شب اول سپتامبر (10 شهریور) به نزدیک ترین بلندی محل سکونتتان بروید بر روی
 
 کوه /بام و یا پشت بام تا همه به آسمان نزدیک تر باشیم

و راس ساعت 9 شب برای این کودکان دعا کنیم

 
تا این انرژی عظیم رویش یک معجزه عاشقانه باشد
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:27 توسط اكبر جعفرلو|

میگم خدا خیرمون بده با راه اندازی این وبلاگ هر کی حرفی تو دلش مونده بود (البته هر حرفی غیر از همفکری با کانون) میاد و اینجا میگه. به هرکی دلش خواست فحش میده یا از هر کی دلش خواست تعریف می کنه. این واقعا خوبه چون نشون میده وبلاگ آزادی داریم. یکی از اصول اساسنامه هلال احمر خوشرویی و خوش برخوردی هست شاید من تو این اصول صدق نکنم اما داریم تلاش می کنیم که به انسانیت (از بعد اجتماعی و رفتار اجتماعی نه بعد شخصی) نزدیک بشیم. شاید دوستان دارن لطف می کنن و اعضا رو امتحان می کنن اما بدونین سعی خواهیم کرد با جنبه و پر تلاش باشیم تا از مسیر اصلی منحرف نشیم. از همه ی بازدید کننده ها که هر از گاهی رو آدرس این وبلاگ کلیک می کنن نهایت تشکر رو داریم امیدواریم فعالیت های کانون با کمک شماها خوب و به درد بخور باشه. این وبلاگ متعلق به همه ی انسان هایی هست که یه بار به اینجا سر زدن خوشحال میشیم اگه بیایید و عضو کانون هم بشید.

اگر سنگ ها در مسیر رودخانه نبودند هیچگاه صدای زیبای آب شنیده نمی شد

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 14:21 توسط زكيه ایوبی چیانه|


آخرين مطالب
» “تلاش صادقانه”
»
» کلاس کمک های اولیه برادران
» بازدید
» شعر يك كودك
» عضو گیری از دانشجویان جدیدالورود
» کوتاهی از طرف کیه؟!
» وفاداری...
» براي كودكان سرطاني هر كجا هستيم دعا كنيم
» خدا خیرمون بده!

Design By : Pichak